قرار وبلاگی

جهت اول شدن آپ می کنیم

امروز از صبح من و مامانم تند تند کارامون رو کردیم که بریم قرار وبلاگی . من هم کلی به مامانم کمک کردم و عروسکم رو جمع کردم و بردم تو اتاقم . وای که چقدر خسته شدم بس که کار کردم .Bored

بعد هم ظهر با تلاش مظاعفم موفق شدم مامانم رو شکست بدم و گذا نخورم . از ساعت 3 هم تند تند لباسهامون رو پوشیدیم و آژانس گرفتیم و رفتیم . ساعت 4 رسیدیم دم در بوف . هیچکس نیومده بود . مامانم به خاله آیدا مامان لاریسا زنگ زد و گفت که ما رسیدیم و شما کجایید . خاله آیدا هم گفت که با خاله ساناز تو راهند .

خلاصه که ما تا ساعت 4:45 توی خیابون ایستادیم و هیچکس نیومد و من هم کلی برای خودم شیطونی کردم . مامانم اولش هی به من می گفت : کورش جان کورش کبیر هیچ وقت مامانش رو انقدر اذیت نمی کرد تو هم نباید منو اذیت کنی . آخرش هم هی اخم می کرد و دندوناش رو به هم فشار می داد و یه مدلی می گفت کورش . البته من نمی دونم چرا .

و این جوری شد که مامانم تصمیم گرفت بریم بالا توی بوف شاید خاله ای نی نی ای چیزی اومده باشه و ما رفتیم بالا وقتی رسیدیم بالا مامانم هر چی نگاه کرد هیچ خاله و نی نی ای رو پیدا نکرد . و داشتیم کم کم تصمیم می گرفتی که دوباره بیایم پایین (از بس اون بالا گرم بود) که یه خاله و یه نی نی از پله ها اومدن بالا . میدونین کی بودن کوشا نی نی و مامان سونا (مامانم اسم "سونا" رو یادش میومد اما فکر می کرد اشتباه می کنه) و اینجا بود که من و مامان مهسا کلی خوشحال شدیم و مامان و خاله مشغول صحبت کردن شدن . فکر کنم پشت سر من و کوشا جونم صحبت می کردن  

بعد هم ایلیا جونم و خاله هدیه اومدن . ایلیا خیلی بامزه و شیطون بلا بود و تا مامانش گذاشتش زمین مثل کش دررفتنیشخند . و باز هم مامانها مشغول غیبت کردن شدنقهر . خلاصه یه کمی نشستیم تا این که لاریسا و خاله آیدا و دانیال و خاله ساناز اومدن و بعد هم کم کم امیر رضا و خاله سحر و آریان و خاله نازنین و تارا و خاله سارا اومدن و ما نی نی ها رو گذاشتن تو زمین بازی و کلی به ما خوش گذشت . من هم یه خورده شیطونی کردم و دوست جونام رو هل دادام و مامانم بهم گفت : کوررررررررررش و من هم با آخ چییییییییییی شد معروفم جوابش رو دادم .وسط های بازی هم دست لاریسا فینگیل رفت زیر پای تارا جون و لاریسا کلی گریه کرد . بیچاره نی نی دستش اوف شده بود . بعد از این که ما کلی بازی کردیم مامانامون برامون گذا خریدن و ما خوردیم و بعد هم حدود ساعت 7 بود که کم کم راه افتادیم . من و مامان رفتیم که دربست بگیریم ولی به هر راننده ای که مامانم می گفت تهرانپارس می گفتن نه نمی ریم و زحمت ما افتاد گردن خاله آیدا . و ما و دانیال و خاله ساناز با ماشی (ماشین) خاله آیدا اومدیم ونک . خاله آیدا جونم دستت درد نکنه .

بعد هم ما و خاله ساناز و دانیال میدون ونک پیاده شدیم و رفتیم که ما دربست بگیریم و خاله ساناز هم مارو همراهی کرد . بنده ی خدا دانیال هم بغلش بود و کلی خسته شده بود . خاله ساناز میسی منون (مرسی ممنون) . و بعد هم ما ماشی گرفتیم و اومدیم خونه من هم توی راه خوابیدم و وقتی مامانم در خونه از ماشین پیاده شد بیدار شدم و رفتم که دمار از روزگار بابایی دربیارم

این بود انشای من درباره ی قرار وبلاگی


و اما عکس های قرار وبلاگی (مامانم به علت کیفیت بالای عکس ها شرمنده اس)

/ 23 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپهر

خوش به حالت کوروشی.

سونا مامان کوشا

ببخشید تقصیر خودمه که اسمم رو درج نمی کردم. به هر حال خیلی خیلی از دیدنتون خوشحال شدم. باید بهتون گفت مادر و پسر خوش اخلاق و باحال.

راما

سلام کورش خان کبیر امیدوارم همیشه بهت خوش بگذره تا میتونی شیطونی بکن[ماچ]

خانم خونه

ما هم اینقدر دوست داشتیم بیایم ولی جور نشد

مامان شینا

به به پس حسابی مامانها و نی نی ها ترکوندید. شاد باشید.[ماچ]

سحر مامان کیارش

سلام عزیزم[گل] همیشه به گردش و تفریح[چشمک]...خوش باشید[قلب][خداحافظ]

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم خوش باشین همیشه. کوروش گلم تا میتونی مامانت رو اذیت کن یه خورده حرکت براش خوبه. [شیطان]

سمیه(ستاره طلایی)

به به قرار وبلاگی ... جای ما سبز ... کوروش جون چه انشای قشنگی هم نوشتی[چشمک] عزیزم در اولین فرصت عکس خوشگلت رو لینک می کنم ...[گل]

bahareh mamane amir

salam agha kooroshe ole golab.pas hesabi behetoon khosh gozashte khale joon?pas chera mano amiramo ba khodetoon nabordin???pas chiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii shod????kheyli boos vasat azizam