Lilypie 3rd Birthday Ticker

 

 

ببخشید مزاحم شدم ...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۳  

دیشب خوابش نمی برد منم همین طور . آوردمش تو تخت خودمون و بغلش کردم . یه نیم ساعتی گذشت همین طور حرف می زد . بهش گفتم : کورش مامان دیگه بخواب شب بخیر . و ماچش کردم .

محسن 1 ساعتی بود که خوابش برده بود . رفت سراغ محسن و بهش گفت : بابا شب بئیر (شب بخیر) . بهش گفتم : بابا رو اذیت نکن خوابه . دوباره به محسن شب بخیر گفت ولی محسن خواب بود . محسن رو تکون داد و بیدارش کرد .

محسن بیچاره از خواب پرید و با تعجب به کورش نگاه کرد . دوباره به محسن شب بخیر گفت و ماچش کرد . محسن هم جوابش رو داد و گفت : ببخشید بابایی خواب بودم نفهمیدم شب بخیر گفتی .

کورش هم در جوابش گفت : بهشید مزانم /bahshid mozanem/ یعنی ببخشید مزاحم شدم نیشخند


موضوعات : خاطرات کورش
 

 

یه پست داغ و فوری
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱  

اینی که می خوام بگم باورتون نمی شه . شایدم باورتون بشه اما من وقتی اینو دیدم این شکلی بودم تعجب و محسن این شکلی ابله . و بعد جفتمون این ریختی قهقهه

نشسته بودیم شام می خوردیم . کورش بلند شد رفت . و خب مسلما میره جایی که خیلی خوشش میاد یعنی آشپزخونه . (چند روزیه در جهت اهداف تربیتی نیشخند پشتی جلوی آشپزخونه رو برداشتم تا کورش با آشپزخونه آشنا و عادی بشه)

رفت و دستگیره ی کابینت رو شکوند و آورد داد به محسن و گفت شکس (شکست) بعد دوباره گرفتش و رفت تو آشپزخونه . محسن با حالت دعوا صداش کرد . از پشت کابینت اومد این طرف . قیافه اش این جوری بود :

دست چپش رو گذاشته بود پشت کمرش (مثل آقا ناظم ها) . اخم کرده بود و انگشت اشاره دست راستش رو دماغش بود ساکت . و با همون حالت به محسن گفت هیس . من که خداییش کف کرده بودم . تعجب

محسن هم که نمی تونست تکون بخوره . کورش برگشت تو آشپزخونه . یواشکی به محسن گفتم : چه دستشم زده به کمرش . گوزو به ما میگه هیس نیشخند . برگشت با همون فیگر یه نگاهی به من کرد و به من هم گفت هیس . وای خدا داشتم از خنده می ترکیدم .

بهش می گم : مامانی با خودمون هم نمی تونیم صحبت کنیم ؟ این بار دست روی دماغش رو برداشت و همون طور با انگشا اشاره (به حالت نه) دستش رو تکون داد . و در عین حال گفت اصن اصن (اصلا اصلا)

وای خدا منو بکش این بچه فینگیل به ما هیس اصلا حرف نزنید گریه

خدا وکیلی قیافه تون رو بعد از خوندن این اتفاق برام بذارید . زبان



موضوعات : خاطرات کورش
 

 

بازم من
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠  

بعدا نوشت : ما بالاخره دهم شدیما . کلی بچه معروف شدیم . وبلاگمون شد دهمین وبلاگ برتر کودکان .زبان

سلام خاله جونهایی که به من لطف کردین و کلی بهم تبریک گفتین و برام کامنت گذاشتین . نی نی هاتون رو هم ببوسین . من این چند وقته کلی کارهای جدید می کنم و هر بار مامانم رو شگفت زده می کنم .تعجب

مثلا جدیدا به مامان می گم مامی . البته مهسا هم که جای خود داره . یادگرفتم تا یکی می خواد بره بیرون می دوام که تیکه پارچه ای لباسی چیزی پیدا می کنم می ندازم سرم و با همه بای بای می کنم می رم دم در که برم ددر .بای بای

پریشب مسن (محسن) زنگ زد برامون آیس پک بیارن . بعد وقتی زنگ در رو زدن من دویدم دم در و هی می گفتم بسنی /baseni/ (بستنی)  بعد وقتی بابام داشت پولش رو می داد انقدر بالاپایین پریدم و بسنی بسنی کردم که آقاهه یه نگاهی بهم کرد و گفت : عموخب برات آوردم دیگه . بعد هم تند تند بای بای کردم و در رو زدم بهم که زودتر بیایم و بسنی بخوریم . و کلی آبروی مامان بابا رو بردم .خجالت

جدیدا تا گرسنه ام می شه میرم تفون و منوی رستوران رو میارم میدم به بابا و می گم : تفون آگا ایو سرام کاباب ! /tefoon aga ayo saram kababa/ (تلفن آقا الو سلام کباب) می دونید که یعنی چی ؟ یعنی بابا تلفن بزن به آقا بگو الو سلام برای ما کباب بیارین . خب این جوری می شه که مامانم جلوی همه آبروش میره که کم تو خونه غذا درست می کنه . نیشخند

یاد گرفتم هی ساعت می پرسم . چم رو به حالتی که انگار ساعت دستمه نشون می دم و می گم : چنه /chane/ (چنده؟) و بعد وقتی مامان بهم جواب می ده می گم بخر . آخه فکر می کنم این چنه با اون چنه (قیمت کردن) یکیه . اما به هر حال مخ مامانم رو میارم پایین چون هر 10 ثانیه یه بار می پرسم چنه .

یک چیزی یاد گرفتم که هر وقت می گم کلی همه بغلم می کنن و فشارم می دن و ماچم می کنن . مامانم (یا هر کس دیگه ای) می گه : کورشِ ؟ و من هم می گم : جبااص /jabba as/ (جباره اصل) . جباره اصل فامیلی ام هستش دیگه .عینک

هر وقت غذایی می خورم بعد از غذا دستام رو می گیرم بالا و می گم شکر . بعد هم می گم : دستت درد ن... /dastet dard naeee/ (دستت در نکنه) . نکنه رو نمی تونم درست بگم و فقط ن رو می گم و بقیه اش رو یه جورایی قورت می دم . بغل

شبها مثل یه پسر خوب خودم به مامانم می گم بزارتم توی تختم و می رم می خوابم . البته کتاب گصه قبل از خواب فراموش نمی شه .  آخه من گصه خیلی دوست دارم . شب بئر (شب بخیر) هم می گم . تازه دیگه مثل قبلا شیشه نمی خورم خیلی کمتر شده اما می می هنوز سرجاشه . دلقک

هر چیزی دستم بیاد بر میدارم و پرت می کنم رو به هوا بعد می خندم و می گم :آف فی این /af fy yyn/ (آفرین) . کلی در طول روز خودمو تشویق می کنم  . تشویق

آهان اینم بگم که عشق پلی استیشن کشتتم  . یه خنده هایی می کنم که مامانم می ترسه الان از ذوق بترکم . آخه مامانم برای تولد بابام براش پلی استیشن خریده . آخه بابام آرزو داشت یه دونه پلی استیشن داشته باشه .

اون کلمه بده بود می گفتم (گمشو) هنوز می گما ولی خیلی کم شده . گاهی اصلا نمی گم مگر اینکه یه جایی یادم بیافته . شیطان

خب آخه من خیلی پسر خوبیم .



 

 

ما اومدیم
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٦  

بعدا اضافه شد :

خیلی دلم می خواست اینجا از برنامه ی شب یلدا تشکر کنم ولی با این برنامه ریزی های جالب و غریب الوقوع پرشین بلاگ جایی برای تشکر نمی مونه . من ساده دیدم کورش تا لحظه ی آخر دهم بود گفتم نهایتا میره 2-3 تا بالا پایین دیگه و گفتم خب حداقل برای 20 نفر اول ایمیل می فرستن دیگه . موندم منتظر . دیدم تو صفحه اول پرشین بلاگ خبری نیست . حالا اتفاقی پرشین وبلاگ رو دیدم می بینم برای خودشون دو روز مهلت ثبت نام گذاشتن خبر هم نکردن مهلتش هم تموم شده . عمرا اگه من بیام اونجا . عصبانی

سلام

ما اومدیم دوبارهقلب

ببخشید دیگه نمی دونم چرا تنبل شدم تو آپ کردن .

اما الان کلی حرف دارم براتون و کلی عکس

آقا کورش من تند تند داره بزرگ می شه و آقا می شه . همین روزا باید براش برم خواستگاری . الان ساعت حدود 10:15 صبحه و کورش هنوز خوابه . 5 دقیقه پیش بیدار شد و از تو تختش (راستی دوباره برش گردوندم تو تختش ، دیگه عادت کرده بهش البته تو اتاق ماست تختش) صدا کرد : مامان

من : بله عزیزم

کورش : پاشو پاشو (با تاکید و کمی خشن و آمرانه)

من هم رفتم و آوردمش تو تخت خودمون و پیشش دراز کشیدم . همیشه عادت داره پشتشو می کنه به من و من از پشت می گیرمش تو بغلم اما این بار افتخار داد و درحالی که روش به من بود خودشو چسبوند بهم منم که کلی خرکیف شدم فکر کردم وای پسرم چقدر عشقولانه شده و بغلش کردم . فکر می کنید بهم چی گفت ؟ تازه اونم با اخم : عگب (یعنی عقب) ناراحت

کلی ضایع شدم برا خودم . حکایت اون مامانس که شب برا بچه لالایی می خونده بعد وقتی لالایی تموم می شه بچه هه می گه : خب تموم شد ؟ حالا خفه شو بزار بخوابیم . نیشخند

تازگی ها یه چیزای جدیدی یاد گرفته آخر خنده :

من (یا هر شخص دیگری) : دست دست دست (حالا یا منظورمون دست زدنه یا این که دستشو بکنه تو آستینش فرقی نمی کنه)

کورش : جون نن اس (یعنی جون ننه اقدس)

باز هم من : جون ننه اقدس

کورش : آمنه آمنه خنده

این شعرو خاله شائزه (فائزه) می خونه و اونم یاد گرفته . حالا کجا کشف شد که کورش یاد گرفته . اونجایی که من داشتم لباس تنش می کردم و به منظور این که بهش بگم دستت رو بکن تو آستین گفتم دست دست دست .

یه چیز دیگه هم یاد گرفته . این تبلیغ افق بهارستان هست که آخرش مرده می گه : خانوم نمره اش چنده ؟ بعد زنه می گه : نمره اش که بیسته . هر وقت مرده می پرسه نمره اش چنده کورش بلافاصله می گه : بیسسه (بیسته) در حال حاضر هر چیزی رو ازش بپرسی نمره اش چنده می گه : بیسسه . مادر تو اگر معلم بودی چه می کردی ؟ همش بچه نمره اشون بیسسه .عینک

کورش تا سه بلده بشمره و مفهومش رو هم می دونه . هر چیزی هم بهش بدیم دو تا می خواد و می گه : دوتا . یکی برای این دستش و یکی برای اون دستش . هر چیزی هم که می گیره میشمره . متفکر

خودش غذاش رو خوب میخوره و احتیاجی نداره که من باهاش کل کل کنم . فقط گاهی وسط های خوردنش منم لقمه دهنش می زارم که جبران اون قاشق هایی که خالی میره تو دهنش (خب می ریزه زمین گاهی) بشه . از صندلی غذاش هم خیلی کم استفاده می کنیم . آخه من از میز زیاد خوشم نمیاد و عموما سفره پهن می کنیم برای غذا خوردن و کورش هم روی پارچه ی مخصوصش رو زمین می شینه . میز نهار خوری مون شده میز کامپیوتر .نیشخند

آهان اینو یادم رفت بگم . هفته ی پیش یه شب نشسته بودیم من و محسن تلویزیون می دیدیم کورش هم بازی می کرد . یه لحظه دیدم رفت عقب و با شدت خودشو پرت کرد تو شیشه ی میز تلویزیون (اه چقدر سخته نوشتن تلویزیون) فکر کنید این یه جور بازی بود براش . چشمتون روز بد نبینه شیشه میز خورد شد اومد پایین . خودشم افتاد زمین . یه تیکه شیشه مثل یه مثلث بلند و باریک شکسته بود و افتاده تو فاصله ی کم بین دست و پهلوش . وای فکرشم اعصابم رو خورد می کنه . داشتم سکته می کردم . همش می گفتم اگه این شیشه یه ذره اونورتر افتاده بود قلبش تیکه تیکه شده بود . خدا خیلی بهش رحم کرد .گریهنگران

ولی دروغ چرا من اصلا بهش رحم نکردمعصبانی . خیلی اعصابم بهم ریخته بود . دیوونه شده بودم . خدا منو ببخشه گرفتم زدمش چند تا . خودمم گریه می کردم و داد می زدم . شده بود اون قضیه مامانه که به بچه اش می گه : مواظب باش اگه تو دریا غرق بشی خودم می کشمت . همش می گفتم اگه یه چیزیش می شد من چی کارمی کردم . اما خدا رو شکر به خیر گذشت . حالا هم کلی داره حال می کنه که دیگه میز قفل نداره و راحت می تونه بره سر دکوری ها .خوشمزه

جدیدا دیگه پشتی هم فایده نداره . آخه یاد گرفته میره رو میز از اونجا خودشو از روی پشتی جلو در آشپزخونه میندازه توی آشپزخونه و انقدر مکفوف می شه که یک ذوقی می کنه و خنده ی شیطانی که آدم نمی دونه چی بهش بگه . بعد هم جاشو پهن می کنه جلوی ماشین لباس شویی بدبخت . فکر کنم پروژه ی بعدی تخریبشه .قهر

عاشقه کبابه . آبروی منو برده آخه می دونین من یه کم تو غذا پختن تنبلم و ما زیاد از بیرون غذا می گیریم . آقا کورش هم تازگی ها به جای این که بیاد به من بگه گرسنه اشه می ره تلفن و منوی رستوران رو میاره می ده به باباش و می گه : مشن گسنه تفون آگا کاباب (محسن گرسنه تلفن آقا کباب) یعنی محسن گرسنه امه تلفن بزن آقا کباب بیاره .نیشخند

پسرم خیلی خوشگل سلام می کنه و هیچ وقت سلام یادش نمی ره مگر این که بار اول باشه طرف رو می بینه و خجالت بکشه . انقدر هم خوشگل سلام می کنه . می گه سرام (ر رو با یه صدایی بین ر – ی – ل تلفظ کنید)خجالت

برای کورشم :

پسرک گلم پیشرفت هایت برای بزرگتر از آنیست که دیگران می بینند . و به تو افتخار می کنم . نازنینم اگر گاهی عصبانی می شوم و آزرده ات می کنم به بزرگی روحت مرا ببخش . این همه به خاطر عشق به توست و علاقه به پیشرفت و سلامتی ات . ماچ

دوستت دارم مامانی من قلب

پاورقی : مرسی از دوستهایی که بهمون رای دادن . لطف کردین . اگه خدا بخواد گویا 10 ام شدیم شاید .سوال

پاورقی : ردپای من و مثنوی عشق آپن .



 

 

قرار وبلاگی
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٧  

جهت اول شدن آپ می کنیم

امروز از صبح من و مامانم تند تند کارامون رو کردیم که بریم قرار وبلاگی . من هم کلی به مامانم کمک کردم و عروسکم رو جمع کردم و بردم تو اتاقم . وای که چقدر خسته شدم بس که کار کردم .Bored

بعد هم ظهر با تلاش مظاعفم موفق شدم مامانم رو شکست بدم و گذا نخورم . از ساعت 3 هم تند تند لباسهامون رو پوشیدیم و آژانس گرفتیم و رفتیم . ساعت 4 رسیدیم دم در بوف . هیچکس نیومده بود . مامانم به خاله آیدا مامان لاریسا زنگ زد و گفت که ما رسیدیم و شما کجایید . خاله آیدا هم گفت که با خاله ساناز تو راهند .

خلاصه که ما تا ساعت 4:45 توی خیابون ایستادیم و هیچکس نیومد و من هم کلی برای خودم شیطونی کردم . مامانم اولش هی به من می گفت : کورش جان کورش کبیر هیچ وقت مامانش رو انقدر اذیت نمی کرد تو هم نباید منو اذیت کنی . آخرش هم هی اخم می کرد و دندوناش رو به هم فشار می داد و یه مدلی می گفت کورش . البته من نمی دونم چرا .

و این جوری شد که مامانم تصمیم گرفت بریم بالا توی بوف شاید خاله ای نی نی ای چیزی اومده باشه و ما رفتیم بالا وقتی رسیدیم بالا مامانم هر چی نگاه کرد هیچ خاله و نی نی ای رو پیدا نکرد . و داشتیم کم کم تصمیم می گرفتی که دوباره بیایم پایین (از بس اون بالا گرم بود) که یه خاله و یه نی نی از پله ها اومدن بالا . میدونین کی بودن کوشا نی نی و مامان سونا (مامانم اسم "سونا" رو یادش میومد اما فکر می کرد اشتباه می کنه) و اینجا بود که من و مامان مهسا کلی خوشحال شدیم و مامان و خاله مشغول صحبت کردن شدن . فکر کنم پشت سر من و کوشا جونم صحبت می کردن  

بعد هم ایلیا جونم و خاله هدیه اومدن . ایلیا خیلی بامزه و شیطون بلا بود و تا مامانش گذاشتش زمین مثل کش دررفتنیشخند . و باز هم مامانها مشغول غیبت کردن شدنقهر . خلاصه یه کمی نشستیم تا این که لاریسا و خاله آیدا و دانیال و خاله ساناز اومدن و بعد هم کم کم امیر رضا و خاله سحر و آریان و خاله نازنین و تارا و خاله سارا اومدن و ما نی نی ها رو گذاشتن تو زمین بازی و کلی به ما خوش گذشت . من هم یه خورده شیطونی کردم و دوست جونام رو هل دادام و مامانم بهم گفت : کوررررررررررش و من هم با آخ چییییییییییی شد معروفم جوابش رو دادم .وسط های بازی هم دست لاریسا فینگیل رفت زیر پای تارا جون و لاریسا کلی گریه کرد . بیچاره نی نی دستش اوف شده بود . بعد از این که ما کلی بازی کردیم مامانامون برامون گذا خریدن و ما خوردیم و بعد هم حدود ساعت 7 بود که کم کم راه افتادیم . من و مامان رفتیم که دربست بگیریم ولی به هر راننده ای که مامانم می گفت تهرانپارس می گفتن نه نمی ریم و زحمت ما افتاد گردن خاله آیدا . و ما و دانیال و خاله ساناز با ماشی (ماشین) خاله آیدا اومدیم ونک . خاله آیدا جونم دستت درد نکنه .

بعد هم ما و خاله ساناز و دانیال میدون ونک پیاده شدیم و رفتیم که ما دربست بگیریم و خاله ساناز هم مارو همراهی کرد . بنده ی خدا دانیال هم بغلش بود و کلی خسته شده بود . خاله ساناز میسی منون (مرسی ممنون) . و بعد هم ما ماشی گرفتیم و اومدیم خونه من هم توی راه خوابیدم و وقتی مامانم در خونه از ماشین پیاده شد بیدار شدم و رفتم که دمار از روزگار بابایی دربیارم

این بود انشای من درباره ی قرار وبلاگی


و اما عکس های قرار وبلاگی (مامانم به علت کیفیت بالای عکس ها شرمنده اس)


 

 

یه عسل دیگه
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۳  

سلام سلام

اول از همه این که نی نی فینگیل خاله مژگان به دنیا اومد . خاله مژگان جونم مبارکه . اسم نی نی رو هم گذاشتن عسل . خاله جون عسل رو از طرف من بماچ .

 

دیروز با مامان و بابا رفتیم سپه سالار . کلی کیف کردم یه جای به این بزرگی و منم بدو بدو . از این ور به اون ور می دوییدم و جیغ می زدم و بازی می کردم و می خندیدم . خیلی خوب بود . مامانم می گفت باید کورش رو هفته ای به بار بیاریم سپه سالار بازی کنه .

تازه به مامانم گفتم تشنه امه و آبه (آب) می خوام و بابایی برام یه شیشه آب معدنی خرید منم نصفش رو خوردم و بعد هم با شیشه اش کلی فوتبال بازی کردم .

راستی پریروز رفتیم پاساژ سپید برگشتنی از جلوی آپ سک (آیس پک) رد شدیم (مامان و بابا گفتن این بار آپ سک نخوریم و به جاش بلال لیوانی بخوریم آخه هوا سرد بود) و من به محض رد شدن از در آپ سک شروع به داد و فریاد و مامان مامان گفتن کردم و مامانم ازم پرسید چی شده ؟ منم گفتم : بیییم (بریم) مامانم پرسید : کدوم وری ؟ و منم سمت آپ سک رو نشون دادم و رفتیم جلوی در آپ سک . بعد مامانم گت : خب حالا چی کار کنیم ؟

من هم جواب دادم : آپ سک و این طوری بود که مامان و بابا رو مجبور کردم که به جای بلال لیوانی باز هم آپ سک بخریم . بار اولی بود که از مامان و بابام خواستم که منو یه جای خاص ببرن .

 

راستی یکی از خاله ها پرسیده بود من همه ی این حرفها رو می زنم ؟ خاله جونم من همه ی این کلمه هایی که با ترجمه اینجا می نویسم همین طوری می گم . و تازه چیزهای دیگه ای هم می گم .

 

پاورقی : مامانم وبلاگش رو آپ کرده ها .

 


 

 

سفر به جمکران
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۱  

۵شنبه شب با مامان و بابا و آیزه (خاله فائزه) و بآجوجو (بابابزرگ) و مآجوجو (مامانبزرگ) و یکی از دوستان بآجوجو و آنومش (خانومش) رفتیم جمکران . 9 شب راه افتادیم و فرداش 10 صبح رسیدیم خونه ی مآجوجو .

من و مامانم و بابام و آیزه دفعه ی اول بود که می رفتیم و مامان و بابا و آیزه اصلا از اونجا خوششون نیومد . اما من کلی کیف کردم . خب تا حالا این همه آدم یک جا ندیده بودم که همشون هم باخ (خواب) باشن .Nap Turkey

مآجوجو می گفت اونجا زیارتگاهه ولی من فکر کنم اشتباه می کرد و اونجا یه خوابگاه عمومی بود . اما من کلی برای خودم الله کردم (نماز خوندم) . Prayer

تازه فقط 1 ساعت رفتنی لالا کردم و فردا صبحش هم 4 ساعت و شب اصلا نخوابیدم . انقدر کیف کردم که نگو . تازه مامانم هم رفت تو میل باکس امام زمان براش نامه انداخت . من نمی دونستم امام زمان اونجا میل باکس داره . Shock 3

صبح هم که اومدیم خونه تند تند رفتیم خونه ی خودمون و لباس مهمونی هامون رو پوشیدیم و رفتیم خونه ی خاله زری بابام (آخه دعوتمون کرده بودند چون ضحی (zoha) دختر خاله پیمانه ی بابام از انگلیش اومده بود و ما هم تا حالا ندیده بودیمش) من اونجا هم کلی شیطونی کردم و تازه ضحی به من یه هاپوی خوشگل و یه بلوز و شلوار کادو داد و من بهش گفتم میسی .Present

بعد از ظهر تو راه برگشت به خونه تو ماشین یه هو خوابم برد و هی چرت می زدم . آخه خیلی خسته شده بودم .

اینم عکس های جمکران و فیلم خوابیدنم


 

 

یه گزارش کامل از من
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٦  

سلام سلام

من اومدم . حالم خوبه خوبه خدارو شکر . اما احتمالا یه عمل دیگه هم در پیش دارم . ولش کن اصلا .

امروز اومدم کلی از خودم بگم براتون . راستش مامانم می گه تازگی ها یه حرف زشت یاد گرفتم که هی هم می گم ، خب خوشم میاد ازش . می دونین چی می گم ؟ اصلا چیز خاصی نیست ها فقط هر چی دستم میاد می ندازم و می گم : گچو (gocho) بعضی وقتهام یه لگد به دیگران می زنم و می گم : گچو (می دونین یعنی چی ؟ یعنی گم شو)

مامانم هم هی دم (da) می کنه (دعوا) . تازه 2 تا کار بد دیگه هم می کنم . اونم این که هی گاژ (گاز) می گیرم و وقتی هم خیلی عصبانی می شم با ناخونهام وشگون می گیرم و پوست طرف رو می کنم .و باز هم مامانم هی برام توضیح می ده هی دم می کنه .

براتون بگم از دیشب که ساعت 10 و نیم شب رفتیم خونه ی مآجوجو (maajoojoo) (مامانبزرگ) و کلی امکانات شیطونی اونجا بود به طوری که بعد از حدود 20 دقیقه همه رو عاصی کرده بودم . یه کار جدید هم کردم که مامانم و مآجوجو رو کلی حیرت زده و ناامید کردم .

مامان و مآجوجو جهت جلوگیری از ورود بنده به آپشزاوهه (apshazooe) (آشپزخونه) یک عدد پشتی جلوی در اون می ذارن و دیشب من طی یک عملیات محیرالعقول با هزار زحمت و تحمل خطر دونیم شدن از وسط این مانع بزرگ رو پشت سر گذاشتم و وارد آپشزاوهه شدم . بیچاره مامان و مآجوجو مونده بودن که حالا باید چه کار کنن ؟؟؟

جدیدا اگه یکی حتی صدای نفسش یه کم بلند بشه سریعا می گم : آخ خ خ چییییییییییی شد ؟ (لطفا چی رو حدود 1 دقیقه بکشید)

راستی مامانم اینها تازگی متوجه شدن که من یه رگ آذری دارم و با لهجه ی ترکی صحبت می کنم گویا . مثلا : گذا (غذا) ، دهتر (دکتر) ، گام گام (قام قام همون ماشین) و ...

 

برخی از مکالمات من و بقیه :

مامان : کورش تو جوجه ای یا کورش ؟

من : جوجه !!!!!

......

بابا : عشق بابا کیه ؟

من : مامان !!!!

......

مامان : پسر خوشگل من کیه ؟

من : من (حدود 2 دقیقه با صدای بلند بکشید)

 

 اینم فیلم نانای کردن و (آخ چییییییییی شد) من

 

اینم عکس های داغ داغ (حدود نیم ساعت پیش)

 

اینم چند تا دیگه از عکس های بیمارستان



پاورقی 1 : از خاله آرزوی مامان آرش منون (manoon) (ممنون) و میسی (misi) (مرسی) که به مامانم یاد دادن که چه جوری فیلمم رو بذاره اینجا .

پاورقی 2 : خاله ساناز جون مامانم کلی بهت حسودی کرده و می خواد بره فتوشاپ رو اساسی یاد بگیره تا مثل شما هنرمند بشه و عکس های منو خوشگل کنه .

پاورقی 3 : خاله ساناز جون مگه قرار نبود به نفر اول جایزه بدین با عکسش براش کارت پستال درست کنی ؟ ما منتظریم ها .

پاورقی 4 : خاله توتی برای فردا قرار وبلاگی گذاشتن ولی متاسفانه چون دوره و ما دیر فهمیدیم نمی تونیم بریم .


 

 

تولد یه نی نی
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱  

چهارشنبه ی 2 هفته پیش دوست مامانم (خاله سمیه) یه نی نی به دنیا آورد . اسمش رو هم گذاشتن عسل . من و مامان و بابا هفته ی پیش رفتیم خونشون . نی نی انقدر کوچولو بود که نگو . من کلی ذوق کرده بودم و کلی نی نی رو تماشا کردم و اسباب بازی هاش رو نگاه کردم . تازه چون نی نی کوچولو بود کلی احساس کردم بزرگ شدم . اصلا هم حسودی نکردم که مامانم نی نی رو بغل کرده بود . نی نی همش لالا کرده بود . فکر کنم کلی قبلش کار کرده بود و خسته شده بود . تازه من برای نی نی یه سالار تاب خریدم و برای خودم هم یه ماش (ماشین) .

عسل تو بغل مامانم لالا کرده بود . منم به مامانم تخت نی نی رو نشون دادم و گفتم : باخ (نی نی لالا کرده بزارش تو تختش بخوابه) . فقط وقتی بابام اومد نی نی رو ببینه اعتماد به نفسم زیادی زیاد شد و با انگشت چشم عسل رو هدف گرفتم که نمی دونم چرا مامانم یهو عین آدمهای برق گرفته دست منو گرفت . تازه بعدش هم من دست نی نی رو بوس کردم آخه مامانم گفت پوست صورت نی نی ظریفه و نباید بوسش کنیم یه وقت مریض می شه .

اینم عکس های نی نی عسل خاله سمیه :

 


 

 

من و عمل جراحی
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧  

سلام دوست جونام من اومدم .Bouquet

حالم بهتره ولی دلم یه ذره درد می کنه ، آخه مامانم هر چی بهم می گه بخواب و استراحت کنSick In Bed تا زود خوب بشی به حرفش گوش نمیدم . خب آخه حوصله ام سر میره . تازه یه وقتا حرکات ژانگولر هم انجام میدم .Karate که مامانم یهو جیغ میزنه : کورش نکن مامان بخیه هات پاره می شه ها . حالا این بخیه چی هست من نمی دونم و به خاطر همینم به تلاش خودم ادامه میدم .

راستی تا یادم نرفته بگم مامانم جریان بیمارستان و عمل کردن من و ... رو تو وبلاگش نوشته و به خاطر پرهیز از تکرار و این که مامانم یه خورده تنبله دیگه اینجا نمی نویسه . اگه دوست داشتید بخونید برید به اینجا .Kisses

 

اینم عکس های بیمارستان


 

 

شاهکارهای بنده
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠  

سلام من اومدم که از کارام براتون بگم . آخه هیچ وقت وبلاگم یکنواخت و تکراری نبوده و نباید باشه . هر کی هم به من فینگیلی حسودی می کنه خب بکنه اصلا دیگه برام مهم نیست (انتظار زیادیه از اونها)

بگذریم .

تازگی ها یاد گرفتم وقتی ازم می پرسن کورش کو ؟ انگشت اشاره ام رو می ذارم رو سینه ام و می گم : دودش (doodosh)

مامانم و بابام که ازم می پرسن :عشق من کیه ؟ نفس من کیه ؟ و ... می گم : من . حالا اگه وسطش هر چیز دیگه ای هم ازم بپرسید بازم می گم : من . ا ا ا حرف بد بهم نزنیدها خب من متوجه نمی شم فکر می کنم همش خوبه باید بگم من .

چند روز پیش مامانم بابا محسن رو بغل کرده بود و دستش از زیر دست بابا اومده بود بیرون بعد من رفتم با بابام بازی کنم که یهو دیدم بابام سه تا دست داره ، باید قیافه ام رو می دید هی به دست های بابام نگاه کردم و هی تعجب کردم و باز یه نگاه به مامانم و یه نگاه به بابام آخرشم نفهمیدم چی شد و در رفتم .

یه چیز دیگه هم که یاد گرفتم اینه که وقتی با مامانم و بابام می رم بیرون هی می گم : ببل (babal) یعنی بغلم کنید و وقتی که دیگه مامان و بابا خسته می شن و می گن نه باید راه بیای منم دستم می گیرم به پام و می گم : پام درد ببل !!! یعنی پام درد می کنه بغلم کنید . خیلی زرنگم اینجوری مامان و بابا دلشون می سوزه و در حالی دارن از خنده غش می کنن منو بغلم می کنن .

چند روز پیش داشتم با گلم (یه گل بزرگ دارم که عکسشو براتون می ذارم) که عصای دستم عروسک روی تلویزیون رو مینداختم زمین که مامانم اومد و گفت : کورش به این دیگه نباید دست بزنی . یعنی چی ؟ و بعد هم گلم رو ازم گرفت و شروع کرد به صاف کردن عروسکه من هم که اومده بودم پشت مامانم دستم رو زدم به کمرم و با اخم به مامانم گفتم : لالاله الله . یعنی : لا اله الا الله . مامانم که از تعجب داشت شاخ در می آورد و دیگه نتونست منو دعوا کنه چون نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره .

تفنگ بازی رو خیلی دوست دارم . هرچی دستم بیاد نشونه می رم طرف دیگران و می گم : دوف . و طرف هم حتما باید بمیری وگرنه انقدر دوفش می کنم که خودش از زنده بودنش پشیمون بشه . توی خیابون هم همه رو دوف می کنم . وقتی هم کسی بهم دوف کنه قلبم رو می گیرم و درحالی که خودمو نقش زمین می کنم می گم : بوآآآآآآ . یعنی مردم . هربار هم که بهم دوباره دوف کنن یه تکون می خورم و آخ می گم . کلی برای خودم فیلمم .

توی ماه رمضون هم که یاد گرفته بودم مامانم و بابام هر کانالی می زدن می گفتم : داآشی . یعنی بزنید می خوام داداشی ببینم .

عاشق تاب بازی ام و بهش می گم : آب بازی . اما مامانم می گه به من خیلی افتخار می کنه . آخه کلی صف و نوبت حالیمه و همیشه تا مامانم میگه کافیه و نوبت بقیه اس می گم : کافی . و پیاده می شم .

هر چیزی که بهم بدن سریع می گم : دوتا . آخه دوست دارم از همه چی دو تا داشته باشم . یکی برای این دستم یکی هم برای اون یکی دستم .

کلی هم با ادبم هر کسی هر چیزی بهم بده یا برام کاری انجام بده زودی بهش می گم : میسی (misi) یعنی : مرسی . و اگر هم کار اشتباهی بکنم و بهم بگن که کار بدی کردم سرم رو می ندازم پایین و می گم : مذات میذا (mazeat miza) یعنی : معذرت می خوام .

آهان اینو بگم روز یک شنبه یه کاری کردم که مامانم از یک طرف حسابی از دستم ناراحت شده بود و از طرف دیگه یه ذره خوشحال بود . یک شنبه بعد از ظهر رفتیم پارک و من سوار سرسره شدم و داشتم با چرخ دنده های اسباب بازی بالای سرسره بازی می کردم که یه دفه یه پسر 4-5 ساله ای اومد و منو هل داد و اونها رو از دستم کشید بیرون . من اولش ناراحت شدم ولی بعد که دیدم اون داره بازی می کنه ذوق کردم و خندیدم و شروع کردم براش دست زدن که اون دوباره هلم داد و سرم داد زد که : برای چی برا من دست می زنی ؟ به توچه مگه فضولی که برای من دست می زنی ؟   و من هم که کلی عصبانی شده بودم اخم کردم و ناغافل محکم خوابوندم تو گوش پسره . پسره هم که کلی از قیافه ی من ترسیده بود در رفت و هیچی بهم نگفت . اما مامانم ازم ناراحت شد و بهم گفت که کار بدی کردم و نباید کسی رو بزنم . اما یواشکی هم به بابام گفت : باز خوبه می تونه از حقش دفاع کنه ، ولی باید یاد بگیره دستش رو رو کسی بلند نکنه .

اینم از شاهکارای این اواخر بنده .

 


 

 

قرار وبلاگی 6 مهر
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۸  

سلام سلام

شنبه خاله آیدا جونم (مامان لاریسا) منو و مامانمو دعوت کرده بود به یه قرار وبلاگی توی سرزمین عجایب .

منم با مامانم و بابام و خاله ام رفتیم اونجا . کلی کیف کردم و دوست های جدید پیدا کردم : لاریسا و خاله آیدا ، دانیال و خاله ساناز ، نورا و خاله منصوره و  پرند و دیبا

 اولش رفتیم استخر توپ . خانوم مسئول اونجا نمی ذاشت لاریسا بیاد تو می گفت خیلی نی نیه ولی بالاخره با اصرار مامانهای موجود قبول کرد و لاریسا رفت تو . اون وقت نبودید ببینید که لاریسا چه خنده ای می کرد و بهتر از همه ی ما بازی می کرد .

راستی من یه بار که رفتم سرسره بازی پام زیرم گیرکرد و با کله خوردم زمین ولی کلی مرد بودم و به روی خودم نیاوردم .

بعد هم که افطار شد و رفتیم با خاله ها و نی نی ها به به خوردیم . بعدش همه رفتن ولی من و مامانم اینها موندیم و من تا ساعت 10 شب کلی بازی کردم . تازه رتم پیش یه خانومی که اونم برام صورتم رو نقاشی کرد و کلی خوشگل شدم بعد هم رفتم ازم عکس گرفتن انداختن توی بشقاب . جاتون خالی بود ببینید مامانم چه اداهایی در می آورد که من به دوربین نگاه کنم .

خلاصه که خیلی خوش گذشت و منم حسابی خسته شدم . شب هم رفتیم خونه ی مامانبزرگ که من بهش می گم "ماآجوجو" و من توی راه خوابم برد .

اینم عکس های قرار وبلاگی .


 

 

سرما خوردم
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٧  

سلام

امروز اصلا حالم خوب نیست . از دیشب آب دماغم آویزون شده و هی عطسه می کنم . مامانم هم راه می ره می گه : الهی بمیرم بچه ام مریض شده ، محسن تو سرماش دادی ها .نیشخند آخه بابام کلی گرماییه و همش مامانم کولر رو خاموش می کنه بابام بدو بدو می ره روشنش می کنه در نتیجه هوای خونه همش سرده و من بیچاره ام زورم به هیچ کدومشون نمی رسه و آخر این می شه که من سرما می خورم . دماغمم که می گیره کلی اعصابم خورد می شه و همه چیز رو به هم می ریزم .

راستی چند روزیه که یاد گرفتم بگم مامانبزرگ ، البته به زبون خودم یعنی اگه دقیق بخواین می گم : " مااجُجُ " و امروز هم که مریض هستم همش راه می رم و مامانبزرگم رو صدا می کنم .

تازه نهار هم نخوردم . صبحانه هم یه دونه رنگارنگ خوردم همین . الانم با اجازه ی همه خوابم . خواب


 

 

تولدم و شمال
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٢  

می خوام امروز از عکس های تولد پارسالم بذازم (که تو تولد تب ۴٢ درجه داشتم و مامانم اینها نتونستن زیاد عکس بگیرن) و عکس های امسال مرداد که رفتیم شمال . من بار اولم بود دریا رو می دیدم و کلی هم کیف کردم .

 

 

 


 

 

صندلی سفید کوچولو
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤  

سلام
من خوبم . شما خوبین ؟ مامانها چی اونام خوبن ؟ مامان من که اصلا خوب نیست . نمی دونم چرا هی می گه که صبح تا حالا من کشتمش . آخه من که اصلا بلد نیستم کسی رو بکشم . من فقط بلدم از در و دیوار و مبل بالا برم و پایین بیام و هی از لابلای مبل ها و جاهای تنگ رد بشم . (این وسطا هم هی سرم می خوره به این ور اون ور دستم داغون می شه بدنم له می شه) اما مامانم هی می گه کورش مامانی نرو بالا این رو دست نزن اونو پرت نکن اون لا نرو می افتی زمین ها سرت می ترکه ها ناقص می شی اون وقت من چه خاکی به سرم کنم (نمی دونم چرا مامانم می خواد خاک تو سرش کنه ولی من که دست به خاک می زنم میگه کثیفه و زود دستهام رو می شوره . تازه یه موقع هایی هم به بابام میگه محسن تو رو خدا اینو یا چند روز با خودت ببر سر کار یا اسمش روبنویس مهد کودک که من یه کم نفس بکشم . راستی شماها می دونین این مهد کودک چیه ؟ من فکر کنم یه چیزیه مثل دفتر و کتابای خاله ام . آخه خاله ام توی اونا یه چیزایی که من نمی فهمم چیه می کشه . شاید حالا مامانم می خواد اون تو نفس بکشه . حالا باید کشف کنم این نفس چه شکلیه ؟؟
راستی بهتون نگفتم . 2 هفته پیش مامانم به مامانبزرگم گفت برای کورش یه توالت بخر . بعد چند روز پیشا که مامانبزرگ اومده بود خونمون با خودش یه صنلی کوچولوی سفید اورده بود که وسطش سوراخ بود و توی سوراخه یه چیزی مثل کاسه ... نه مثل قابلمه بود آخه درم داشت . من کلی با اون صندلیه و قابلمه اش بازی کردم . صندلی رو گذاشتم سرم و کله ام رو از تو اون سوراخه در میاوردم . بعد هم قابلمه اش رو بردم گذاشتم سر خاله ام . مامانم اینا کلی بهم خندیدن . اما دیروز مامانم اون صندلی رو که خودش بهش میگه توالت گذاشت تو اون اتاق کوچیکه که همیشه منو توش می شوره و هر وقت میره اونجا و منم گریه می کنم بهم میگه زور میرم جیش می کنم میام . راستی مامانم به این اتاقه هم میگه توالت . (نمیدونم این توالت چه ربطی به اون توالت داره) بعد من رو برد اون تو و دمپایی های بوق بوقی رو که همیشه تو همون توالت بزرگه اس پام کرد و پنپرزم رو دآورد و نشوندم رو توالت کوچیکه (همون صندلی سفیده رو میگم) بعد هی بهم گفت مامانب جیش کن . من که نمی دونم یعنی چی اما کلی بهش خندیدم و منم گفتم : "چیش" بعد مامانم با آب به پاهام و شومبولم ریخت . نمی دونین چقدر کیف داد آخه توی اون قابلمه ی توالتم کلی آب جم شد و بعد تا مامانم روش رو کرد اون ور که شیر آب رو ببنده من دو تا دستم رو کردم اون تو و حسابی آب پاشی کردم . ولی مامانم یه دفعه یه جیغی زد و گفت : اه اه اه دست نزن کثیفه حالا خوب شد که جیش نکردی . اولش می گفت جیش کن آخرش می گفت خوب شد نکردی ! به هر حال آب بازی اون تو خیلی مزه داد و من کلی خندیدم . شما هم اگه مامانتون بردتون توالت حتما از این کارا بکنین .


 
 
 
 

Design by : Maman Mahsa

 Lilypie Next Birthday Ticker